آیا زبان مادری احساسات شما را شدیدتر میکند؟
omnasi journalچرا ممکن است یک جمله در زبان مادریتان شما را بیشتر تحتتأثیر قرار دهد؟
ممکن است بتوانید یک مفهوم، خاطره یا جمله را به دو زبان بیان کنید، اما احساس شما هنگام گفتن آن دقیقاً یکسان نباشد.
برای بعضی دوزبانهها، گفتن یک جمله صمیمی به زبان مادری احساس عمیقتری دارد. یک ناسزا در زبان دوم ممکن است چندان سنگین به نظر نرسد. حتی صحبت کردن درباره موضوعی شرمآور یا ناراحتکننده شاید در زبان دوم کمی آسانتر باشد.
این تفاوت فقط به واژهها مربوط نیست.
زبان بخشی از تجربه فرهنگی ماست؛ و تجربه فرهنگی میتواند در نحوه پردازش و بیان هیجان نقش داشته باشد.
پژوهشهای عصبزبانشناختی نشان میدهند که زبان، حافظه، زمینه اجتماعی و تجربههای هیجانی در ذهن کاملاً از یکدیگر جدا نیستند.
چرا یک زبان میتواند «احساسیتر» از زبان دیگر باشد؟
وقتی زبان مادری را یاد میگیریم، واژهها فقط معنای لغوی پیدا نمیکنند؛ آنها درون مجموعهای از تجربهها ذخیره میشوند.
اولین بارهایی که دوستت دارم را میشنویم، دعواهای خانوادگی، شوخیهای دوران کودکی، اسم غذاهای خانه، صدا زدن اعضای خانواده یا حتی تذکرهایی که بارها شنیدهایم، همگی میتوانند واژهها را به تجربههای هیجانی پیوند دهند.
به همین دلیل، زبان مادری برای بسیاری از افراد از نظر عاطفی «نزدیکتر» از زبان دوم است.
یک مرور نظاممند در حوزه پردازش هیجانی دوزبانهها نشان داده است که تفاوت میان زبان اول و دوم میتواند تحتتأثیر عواملی مانند میزان تسلط به زبان، زمان و زمینه یادگیری و میزان استفاده از هر زبان قرار گیرد. بنابراین نمیتوان گفت هر فرد دوزبانه همیشه احساسات را در زبان مادری شدیدتر تجربه میکند؛ اما این الگو در بخش قابلتوجهی از پژوهشها دیده شده است.
مغز هنگام تماشای یک فیلم به زبان مادری چه میکند؟
یک مطالعه جدیدتر، بهجای آزمایش با چند واژه جداگانه، از یک روش طبیعیتر استفاده کرد: شرکتکنندگان بخشهایی از فیلمهای غمگین، خندهدار و خنثی را به زبان اول یا زبان دوم تماشا کردند.
نتایج fMRI نشان داد هنگام تماشای محتوای هیجانی به زبان مادری، بخشهایی از قشر تمپورال که در پردازش معنایی نقش دارند فعالتر بودند. در صحنههای خندهدار نیز پاسخ آمیگدال در زبان اول بیشتر بود؛ یافتهای که با تجربه هیجانی عمیقتر در زبان مادری سازگار است. جالب اینکه هرچه تسلط افراد به زبان دوم بیشتر بود، تفاوت میان دو زبان در پاسخ هیجانی کمتر میشد.
این یعنی زبان دوم الزاماً از نظر هیجانی «سرد» باقی نمیماند.
وقتی یک زبان برای مدت طولانی در محیط اجتماعی، روابط نزدیک و تجربههای روزمره استفاده میشود، میتواند به مرور بار هیجانی بیشتری پیدا کند.
بنابراین، مسئله فقط این نیست که کدام زبان را «اول» یاد گرفتهایم؛ بلکه این است که با کدام زبان چه زندگیای داشتهایم.
آیا زبان دوم میتواند به تنظیم هیجان کمک کند؟
اینجا داستان جالبتر میشود.
فاصله هیجانی بیشتر در زبان دوم گاهی میتواند یک مزیت باشد.
یک پژوهش منتشرشده در Cognition در سال ۲۰۲۶، با شش آزمایش و مجموعاً ۱۰۸۳ فرد دوزبانه، بررسی کرد که آیا افراد هنگام صحبت درباره موضوعات شرمآور ترجیح میدهند از زبان مادری یا زبان خارجی استفاده کنند.
در چند زبان مختلف، شرکتکنندگان بیشتر تمایل داشتند موضوعات شرمآور را به زبان خارجی بیان کنند و این انتخاب با انتظار آنها درباره پیامد هیجانی و اجتماعی کمتر همراه بود. نویسندگان نتیجه گرفتند که زبان خارجی میتواند در برخی موقعیتها نوعی فاصله هیجانی ایجاد کند و به تنظیم واکنش عاطفی کمک کند.
بنابراین ممکن است یک پارادوکس جالب وجود داشته باشد:
زبان مادری میتواند احساس را نزدیکتر کند؛ زبان دوم گاهی میتواند کمی از آن فاصله ایجاد کند.
اما این اثر به میزان تسلط فرد، زمینه استفاده از زبان، نوع هیجان و تجربه شخصی او بستگی دارد. پس نمیتوان زبان دوم را بهطور کلی «کماحساستر» دانست.
فرهنگ فقط چیزی نیست که درباره آن میخوانیم
وقتی از سلامت فرهنگی صحبت میکنیم، گاهی فرهنگ را به غذا، موسیقی، جشنها یا آدابورسوم محدود میکنیم.
اما فرهنگ در بخشهایی از زندگی روزمره حضور دارد که کمتر دیده میشوند: زبان، شیوه برقراری رابطه، خاطرات مشترک، نمادها، روایتهای خانوادگی و احساس تعلق.
یک مرور نظاممند در سال ۲۰۲۴ که ۱۱ مطالعه را درباره مشارکت فرهنگی بررسی کرد، ارتباطی میان مشارکت در فعالیتهای فرهنگی و پیامدهایی مانند بهزیستی بهتر، روابط اجتماعی، تابآوری و برخی شاخصهای سلامت روان پیدا کرد؛ البته نویسندگان به ناهمگونی زیاد مطالعات و تعریفهای متفاوت از «مشارکت فرهنگی» نیز اشاره کردند.
این یعنی فرهنگ ممکن است فقط چیزی برای حفظ گذشته نباشد.
میتواند بخشی از سیستم اجتماعی و روانیای باشد که احساس تعلق و معنا را شکل میدهد.
پژوهشهای جدید درباره هویت فرهنگی نیز نشان میدهند که احساس تعلق و هیجانهای جمعی میتوانند در انسجام گروهی، هویت و بازسازی فرهنگی نقش داشته باشند؛ البته این حوزه، بهویژه در جوامع مهاجر و اقلیتها، بسیار وابسته به زمینه اجتماعی و تاریخی است.
شاید بعضی احساسات را به زبان ترجمه نمیکنیم؛ دوباره تجربه میکنیم
وقتی یک فرد دوزبانه جملهای را از زبانی به زبان دیگر ترجمه میکند، فقط واژهها جابهجا نمیشوند.
ممکن است شدت هیجان، فاصله روانی، خاطره مرتبط با کلمه و حتی نحوه بیان آن نیز تغییر کند.
برای همین است که گاهی میگوییم:
«این جمله در زبان اصلیاش یک چیز دیگری است.»
این تفاوت لزوماً به این معنی نیست که یک زبان بهتر یا صمیمیتر از زبان دیگری است. زبان، در طول زندگی و در تعامل با آدمها، مکانها و خاطرات شخصی بار هیجانی پیدا میکند.
شاید به همین دلیل است که سلامت فرهنگی فقط به این سؤال محدود نمیشود که «چقدر با فرهنگ خود در ارتباط هستیم؟»
یک سؤال عمیقتر میتواند این باشد:
«آیا هنوز با زبان، روایتها و تجربههایی که به ما احساس تعلق میدهند، ارتباط داریم؟»
چون بخشی از آنچه ما «خودمان» مینامیم، فقط در ذهن فردی ما ساخته نشده است؛ در زبانهایی که با آنها بزرگ شدهایم، در داستانهایی که شنیدهایم و در ارتباطی که با دیگران و فرهنگ خود داشتهایم نیز شکل گرفته است.