آیا میتوان بخشی از آسیبپذیری روانی را تغییر داد؟
omnasi journalپژوهش جدیدی درباره ژنتیک، فعالیت بدنی و افسردگی چه چیزی را درباره رابطه بدن و ذهن نشان میدهد؟
چرا بعضی افراد در مواجهه با فشارهای زندگی، علائم روانی شدیدتری را تجربه میکنند، درحالیکه برخی دیگر در شرایط مشابه واکنش متفاوتی دارند؟
پاسخ این سؤال به یک عامل واحد محدود نمیشود. ویژگیهای ژنتیکی، تجربههای زندگی، شرایط محیطی، سلامت جسمی و منابع حمایتی میتوانند در کنار هم بر سلامت روان تأثیر بگذارند.
سالهاست پژوهشگران تلاش میکنند بفهمند آیا ویژگیهای رفتاری و سبک زندگی میتوانند با بخشی از این آسیبپذیری ارتباط داشته باشند یا خیر.
در خبری که امروز منتشر شده، دانشگاه کانزاس استیت به پژوهشی اشاره کرده است که رابطه میان استعداد ژنتیکی افسردگی و فعالیت بدنی را در بیش از ۲۳ هزار فرد بزرگسال بررسی کرده است. نتایج این مطالعه نشان میدهند که فعالیت بدنی بیشتر با ارتباط ضعیفتر میان خطر ژنتیکی و شدت علائم افسردگی همراه بوده است.
این یافته به معنای حذف خطر ژنتیکی نیست؛ بلکه نشان میدهد ارتباط میان ژنتیک و تجربه افسردگی ممکن است تحت تأثیر عوامل دیگری نیز قرار بگیرد.
ژنتیک چه نقشی در سلامت روان دارد؟
افسردگی یک وضعیت چندعاملی است. ژنتیک میتواند در احتمال ابتلا به آن نقش داشته باشد، اما ژنها بهتنهایی تعیین نمیکنند که یک فرد حتماً به افسردگی مبتلا خواهد شد یا شدت علائم او چقدر خواهد بود.
در پژوهشهای ژنتیکی، دانشمندان گاهی از مفهومی به نام امتیاز خطر چندژنی (Polygenic Risk Score) استفاده میکنند. این امتیاز، اثرهای آماری تعداد زیادی از تفاوتهای ژنتیکی را برای برآورد نسبی استعداد ابتلا به یک وضعیت خاص ترکیب میکند.
امتیاز خطر چندژنی، تشخیص پزشکی نیست و نمیتواند بهتنهایی آینده روانی یک فرد را پیشبینی کند. همچنین میزان دقت آن میتواند به جمعیت مورد مطالعه و ویژگیهای ژنتیکی افراد بستگی داشته باشد.
نکته مهمتر این است که استعداد ژنتیکی با سرنوشت قطعی تفاوت دارد. دو فرد با خطر ژنتیکی مشابه ممکن است به دلیل تفاوت در تجربههای زندگی، وضعیت سلامت، حمایت اجتماعی و عوامل دیگر مسیرهای متفاوتی را طی کنند.
بنابراین، شناخت نقش ژنتیک به این معنا نیست که باید آینده را از پیش تعیینشده بدانیم؛ بلکه به ما کمک میکند پیچیدگی سلامت روان را بهتر درک کنیم.
پژوهش جدید دقیقاً چه چیزی پیدا کرد؟
در مطالعه منتشرشده در Nature Mental Health، پژوهشگران دادههای ۲۳٬۵۱۷ شرکتکننده در برنامه پژوهشی آمریکایی All of Us را بررسی کردند. میانگین سن شرکتکنندگان حدود ۵۶ سال بود و دادههای آنها شامل اطلاعات ژنتیکی، پروندههای سلامت، پرسشنامهها و دادههای طولانیمدت فعالیت بدنی ثبتشده با دستبندهای Fitbit میشد.
پژوهشگران هم احتمال وجود تشخیص افسردگی اساسی و هم شدت علائم افسردگی را بررسی کردند. برای ارزیابی فعالیت بدنی نیز تعداد قدمهای روزانه و مدت فعالیت بدنی با شدت متوسط تا زیاد را در نظر گرفتند.
نتایج دو نکته متفاوت را نشان دادند.
نخست، خطر ژنتیکی بیشتر با احتمال بالاتر تشخیص افسردگی و فعالیت بدنی بیشتر با احتمال پایینتر آن ارتباط داشت. بااینحال، پژوهشگران تعامل معناداری میان خطر ژنتیکی و فعالیت بدنی در پیشبینی احتمال ابتلا پیدا نکردند.
دوم، وقتی شدت علائم افسردگی بررسی شد، الگوی متفاوتی مشاهده شد: در افراد فعالتر، ارتباط میان خطر ژنتیکی و شدت علائم ضعیفتر بود. این الگو با شاخصهای مختلف فعالیت بدنی و تعریفهای متفاوت شدت علائم نیز سازگار باقی ماند.
این تمایز اهمیت زیادی دارد. یافتهها نشان نمیدهند که فعالیت بدنی اثر ژنتیک را از بین میبرد یا از ابتلا به افسردگی در همه افراد جلوگیری میکند. آنچه مطالعه نشان میدهد، ارتباط میان فعالیت بیشتر و شدت کمتر علائم در سطوح مختلف خطر ژنتیکی است.
چرا حرکت بدن ممکن است با وضعیت ذهن ارتباط داشته باشد؟
مغز و بدن دو سیستم جدا از یکدیگر نیستند. فعالیت بدنی با مجموعهای از فرایندهای فیزیولوژیک، از جمله تنظیم سیستم عصبی، متابولیسم، خواب و برخی فرایندهای التهابی ارتباط دارد. این فرایندها نیز میتوانند با سلامت روان مرتبط باشند.
بااینحال، پژوهش حاضر مشخص نکرده است که کدام سازوکار زیستی دقیقاً مسئول ارتباط مشاهدهشده میان فعالیت بدنی و شدت علائم افسردگی است. بنابراین نباید از آن نتیجه گرفت که یک مسیر هورمونی یا عصبی خاص، اثر محافظتی قطعی ایجاد میکند.
از طرف دیگر، رابطه ممکن است پیچیدهتر از این باشد که فعالیت بدنی بهتنهایی باعث بهبود وضعیت روانی شود. برای مثال، افسردگی میتواند انرژی، انگیزه و توانایی فرد برای حرکت کردن را کاهش دهد. در نتیجه، بخشی از ارتباط مشاهدهشده ممکن است ناشی از اثر افسردگی بر فعالیت روزانه نیز باشد.
برای تعیین رابطه علت و معلولی، به مطالعات مداخلهای و طولی بیشتری نیاز داریم.
با وجود این محدودیت، یافته مطالعه با یک ایده مهم سازگار است: سلامت روان فقط با ویژگیهای درونی فرد توضیح داده نمیشود؛ رفتارها و شرایط زندگی نیز در این تصویر نقش دارند.
معنای این پژوهش برای سلامت ذهن چیست؟
یکی از برداشتهای مهم از پژوهشهای جدید سلامت روان این است که باید از نگاههای دوگانه فاصله بگیریم؛ نگاههایی که یا همهچیز را به ژنتیک نسبت میدهند یا تمام مسئولیت را بر دوش انتخابهای فردی میگذارند.
ژنتیک اهمیت دارد، اما تنها عامل نیست. فعالیت بدنی نیز میتواند اهمیت داشته باشد، اما همهچیز را توضیح نمیدهد. شرایط اقتصادی، تجربههای دشوار، روابط اجتماعی، دسترسی به خدمات سلامت و فرصتهای واقعی برای مراقبت از خود نیز در سلامت روان نقش دارند.
در نتیجه، اگر فردی با خطر ژنتیکی بالاتر روبهرو باشد، این اطلاعات به معنای محکوم بودن او به تجربه علائم شدیدتر نیست. در مقابل، اگر فردی با وجود رعایت عادتهای سالم همچنان علائم افسردگی را تجربه کند، نباید تصور کند که به اندازه کافی تلاش نکرده است.
سلامت ذهن حاصل تعامل پیچیده عوامل زیستی، روانشناختی و اجتماعی است. پژوهشهایی مانند این مطالعه کمک میکنند ارتباط میان این عوامل را دقیقتر بررسی کنیم، نه اینکه برای همه افراد یک نسخه واحد ارائه دهیم.
اگر در حال حاضر امکان تغییر شرایط را ندارید
ممکن است فردی با افسردگی، بیماری جسمی، درد مزمن، محدودیت حرکتی یا خستگی شدید مواجه باشد. ممکن است مسئولیت مراقبت از خانواده، فشار اقتصادی یا شرایط دشوار زندگی اجازه ندهد برای فعالیت بدنی یا دیگر برنامههای مراقبت از خود زمان و انرژی کافی داشته باشد.
در چنین شرایطی، ناتوانی در انجام فعالیت بدنی به معنای کوتاهی در مراقبت از سلامت روان نیست. همچنین، اگر فرد با وجود تلاشهایش همچنان علائم افسردگی را تجربه میکند، این موضوع را نمیتوان نشانه ضعف اراده یا فقدان تابآوری دانست.
توصیههای مربوط به سلامت باید با تواناییها، منابع و شرایط واقعی هر فرد سازگار باشند. گاهی امکان تغییر برخی عوامل وجود دارد؛ گاهی دریافت حمایت یا درمان مناسب مهمتر است؛ و گاهی محدودیتهای بیرونی اجازه ایجاد تغییر فوری را نمیدهند.
اگر اکنون نمیتوانید شرایط خود را تغییر دهید، لازم نیست سلامت روانتان را به پروژهای دیگر برای موفق شدن تبدیل کنید. سلامت روان یک مسئولیت فردیِ جدا از شرایط زندگی نیست و دشواریهای شما را نمیتوان صرفاً به انتخابهایتان نسبت داد.
ارزش این پژوهش در آن نیست که به ما بگوید چگونه باید زندگی کنیم؛ بلکه یادآوری میکند که آسیبپذیری زیستی، رفتار و محیط در کنار یکدیگر عمل میکنند و درک سلامت روان، به دیدن همه این عوامل نیاز دارد.